حكيم زجاجى

801

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

امام زمانه جهانگير بود * جهان‌دار و بارأى و تدبير بود بر معتضد شاه والاتبار * بيامد يكى نامه از هندبار كه از آل مروان در اين بوم‌وبر * يكى تن به شاهى برآورد سر خلافت كند دعوى آن بدنشان * كند مهترى پيش گردن‌كشان پر از خشم شد معتضد ز آن سخن * به ياد آمدش كارهاى كهن به نفرين آن قوم بگشاد لب * كز آن قوم شد روز بر ما چو شب هنوز آن نكوهيده تخمه به جاست * وز ايشان دل ما به خوف و رجاست بر آن قوم بايد كه نفرين كنند * بزرگان كه اسب سخن زين كنند چو بر منبر آيد به جمعه خطيب * به گردون شود ز آن ميان [ بوى ] طيب به لعنت گشايد زبان زيان * فرستد سوى روح مروانيان به دو گفت دستور كاين راى نيست * مرا ز اين سخن در درون جاى نيست چو لعنت « 1 » كند مردم اندر ميان « 2 » * پديد آيد آن فتنه‌هاى نهان كز اين پيش‌تر در ميان خفته بود * از آن پس كه بيدار و آشفته بود چو ابليس را اندر اين روزگار * نبودست با مردگان هيچ كار ز ابليس كمتر مباش اى امير * اگر بخردى « 3 » پند من يادگير دلاور به فرمان او كار كرد * خرد با دل خويشتن يار كرد از آن پس دگر نام لعنت نبرد * ره رستگارى و پاكى سپرد سفر كرد شاه گزيده چو ماه * به پيش اندر افكند يكسر سپاه همى شد چنان تا به آمِد رسيد * يكى شهر انبوه و آباد ديد ثغر ( ؟ ) بود آن شهر در پيش روم * ز كافر بدى آفت مرزوبوم در آن شهر بودى اميرى به راى * سفركرده شد سوى ديگر سراى ز گرگان سرافراز حمله‌پذير * چو شيرى روان شد بر آن گرگ پير چو بد زور بازو برآورد دست * در آن بوم‌وبر اكريمش را ببست چو بگرفت رى پور هارون به زور * ورا ياورى كرد بهرام و هور « 4 » بدى احمد شيخ عيسى « 5 » به نام * ورا يك پسر بود قائم‌مقام 230

--> ( 1 ) امنت ( 2 ) نهان ( 3 ) بيخودى ( 4 ) بهرام گور ( 5 ) احمد بن عيسى بن شيخ